سلام دوستان:
در ابتدا به همه دوستانم که منو اد داشتند یه خبر بد بدم من ایدیم هک شد و دوستان می تونن این ایدی منو اد کنن uoota1900@yahoo.ca
ودیروز آمل شب شعر بود و محمد اسماعیل زاده به جمع شاعرین درباری و صله گیران اضافه شد مهمترین خبر همین بود باور کنید وچند تا شعر سوغاتی من از شب شعر ........راستی از تمام زحمت های حسین خلیلی بابت برگزاری مراسم تشکر از همین و تمام دوستان دیگه به بوتیمار صله دادن
دو غزل از سید محمد علی رضازاده
خدا خدای تو کفر کفر دقیانوس
ترا حریر و مرا پوستی ز اختاپوس
شکوفه های بهار تو بختشان واشد
سلام....تازه به دوران رسیده....تازه عروس
تو شاهزاده قصر سپید خوشبختی
گرفته دست تو را دستهای جالینوس
دلت بزرگترین آفتاب آرامش
تنت سپیدتر از سرزمین برفی روس
مریض و دربدر و عاشق و روانی من
منم زبانزد این شهر........مرد نا مانوس
تمام روز و شبم توی خواب می گذرد
بگو که گوش بدهکار کو به بانگ خروس؟
من آن گرسنه افتاده به کنج تنهایی
من آن فقیر فرو رفته در مه افسوس
زدم به آب به آبی که کم زدی در آن
شبانه ... بی کس و بی بادبان و بی فانوس
خدا کند که بگیرند و پاره پاره کنند
مرا مهیب ترین کوسه های اقیانوس
همیشه قاعده عشق روی خود خواهی ست
کدام عشق؟ همین عشقِ در خودت محبوس
مودبانه به من پشت کرده ای........یعنی :
مقدر است بمیرم به طالعی منحوس
تو رفته ای به سلامت ولی تورا سوگند
به کوه و کعبه و دریا و دشت و عشق و ونوس
بیا و این غزلم را که پاره دلم است
بخوان دوباره و هر بیت را به گریه ببوس

و کار دوم از آقای رضازاده
این مرد کوچک را ز خاطر می بری بانو
پرتم مکن از قله خوش باوری بانو
من خوب می دانم که تو در پشت هر لبخند
در آستینت اژدها می پروری بانو
وقتی که چشم از من چراغ از توست بی مهریست ــ
بر شانه من سبز باشد خنجری بانو
سر بر زمخت شانه دیوار می گریم
آیا تو از دیوار ها هم کمتری بانو
بابلسر بارانی من ــ آه شاهد باش
در کوچه می لرزد کسی واکن دری بانو
**
من خوبم آری خوب خوبم ... هی ملالی نیست
اما گمانم که تو از من بهتری بانو
گفتند می خواهی که از من بگذری ... باشد
اما مگر از روی نعشم بگذری بانو

و یک کار از دوستم محمد رمضانی از لاهیجان
"شعر فانوسی است که دریا ندارد"
شعر مثل سگ پاچه ام را گرفته
با استخوان هم خر نمی شود
مولانا وسط مغزم سماع می رقصد
حافظ سمت راستش .. وان یکاد... می خواند
سمت چپش پنج سالگی فردوسی نشسته
با چوب کبریت
ماکت کاخی بلند را می سازد
ایضاً
لخت مادر زاد آمدم
توی این شعر
تا بی شرت و سینه بند نگاهم کنی
به شیشه های عینکت "ها" کنی
با دستمال پاک کنی
تمیز تر نگاه کنی
**
توی دبستان
از نیمکت پشتی تلنگری زدی به پره گوشم
گوش واره ات را باید بفروشم
تا هزینه دانشگاهت روی دوشم
مثل مادر کزت دندانم را می فروشم
تو بگو شعر نر است من می دوشم
**
معده ام ترشید
مثل دختری که مادرش هر روز
به جشن ها و جاهای شلوغ می بردش
مشق شبم را بیا توی گوشت بنویسم
دهقان فداکار
یعنی لباست را در بیار
بپریم توی همیشگی خلیج فارس
آموزگار
عقیده دارم جهان سوراخی ست
که پترس فداکار انگشتش کرد
پس از این
انشاء نتیجه نمی گیریم
شعر فانوسی ست که دریا ندارد
روی دکل می ایستم
تنهایی ام خاک می گیرد
در عمر کثیفم
هرگز فانوس دریایی ندیدم
"این تراژدی بزرگ من است"
و در پایان محمد اسماعیل زاده قولی رو که بمن داده یادش نره و برای اینکه اون صله ای که دیروز گرفته حلالش باشه باید بمن بگه این تو چند تا دایره وجود داره

منتظر حرف های شما هستم
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:15 توسط : شاید من




