چهارشنبه 29 تیر1384
و در آغاز هیچ نبودیم ... و سپس نیز هم
میآیم ...
میگریم ...
میمانم ...
میجویم ...
مینالم ...
میمیرم ...
چندیست مینشینم ٬ چمدانهایم را میچینم ٬ نگاهشان میکنم ...
آیا تمام آنچه من با خود آورده ام ٬ تمام بهرهی من از این زندگی کوتاه ٬ همین دو چمدان است ؟!
چشم به در دوخته ام ...
چشمانم خشکید بس که به در زل زدهام ٬
میدانم منتظرم ٬ پس زمینهی نگاهم چمدانهایم هستند ٬ و درهای باز و نیمهبازی که تو گویی هیچگاه به روی هیچ منتظری نخندیدهاند ...
چه درونم تنهاست ....
? زندگی شاید ٬ حس غریبیاست که یک مرغ مهاجر دارد ! ؟
این یک شعر بود که من خواندم ! فقط همین ...
خواندم ... صرف فعل خواندن است که من همیشه دوست میداشتم ٬ ولی ... به زمان ماضی ساده !!
گذشته ای که به سادگی گذشت .
باز هم میخوانم ...
آخرین قطرهی باران ... یادم نیست ... ؟
شعرهایم نیز همه در هم فرو رفته اند ٬ همهچیز مبهم است ٬
هوا هم اینجا مه گرفته ...
یک نفر باز صدا زد : من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین ... ؟
میدانی ...
اهل کاشانم اما ٬
شهر من کاشان نیست .
شهر من گمشده است ...
دوران دانشجویی تموم شد و من شنبه شب از ساری میرم.........خدا حافظ ساری
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:31 توسط : شاید من
چهارشنبه 22 تیر1384
کاش ميشد زندگيو تو دستشويی بالا آورد
دیشب توی اتوبوس بودم یه دفعه از خواب بیدار شدم خیلی سردم شده بود به این فکر می کردم چرا وقتی میرم دنبال زندگی درک درستی از اون ندارم و میشم مثل گربه گیج و یا وقتی میرم دنبال مرگ بازم همین جوری میشم خیلی سردم بود فهمیدم یه جای کار داره می لنگه فهمیدم من یه هدف کم دارم خیلی دنبالش گشتم باید بیشتر تلاش میکردم ...........باید شروع میکردم ولی از کجا و واسه چی رو نمی دونستم.
خل شدم ..........نه!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی حالی میده ..........
یه چند وقتی هست که هر کی رو میبینم واسش یه فکرای عجیب غریب میکنم و شروع میکنم توی ذهنم با هاش شوخی کردن.....خیلی با حاله.................خیلی سردم بود خوابم نبرد..................
ولی به یه نتیجه علمی رسیدم دیروز ......
به این نتیجه که قلب دوتا وظیفه داره ۱)پمپاژ خون ۲)پمپاژ محبت
ولی اگه قلب من همون کار اولی رو درست انجام بده من یکی ازش راضی هستم.................خیلی سردم شده
و مطلب بعدی

یه چیزی بین وبلاگ دارها مد شده من خیلی باهاش حال میکنم یه شوخی باحاله ...شما چی
شده تاحالا یکی بیاد توی کامنتت واست از این حرفای قشنگ بنویسه یا واست آف بذاره
ــ شما وبلاگ دارين؟...وای وبلاگ منم ميشناسين!؟...عزيزم تو نيمه گمشده منی
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:57 توسط : شاید من
سه شنبه 14 تیر1384
نباید زیاد جدی گرفت وقتی که زندگی تو زیاد جدی نیست برای.......
چند وقته طناب های تقدير و سرنوشت بدجوری مچ دست و پامو اذيت ميکنه...
يه چيزی تو مايه های پينوکيو رو صحنه اون آقا گندهه!
« زندگی »
با شدتی وحشیانه و جنون آمیز ،
آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد ،
آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح ،
بی درنگ ، آسمان از روی زمین برم دارد .
یا لا اقل همچون قارون ، زمین دهان بگشاید
و مرا در خود فرو بلعد ،
اما ... نه ،
من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را .
من یک « متوسط » بی چاره بودم و ناچار ،
محکوم که پس از آن نیز « باشم و زندگی کنم » .
نه ، باشم و زنده بمانم .
و در این « وادی حیرت » پر هول و بیهودگی سرشار ، گم باشم .
و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش
خاموش می میرد و آرزوهای سبز در دلش می پژمرد ،
در برزخ شوم این « پیدای زشت »
و آن « ناپیدای زیبا » خرد گردم .
که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست .
در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که ...
« زندگی » نام دارد !
دکتر شریعتی

ولی یه چیزی! الان بدنم داره روحمو تحمل میکنه یا برعکس؟
واقعا بعضی وقتا به یه سوالایی بر می خوری که نمی دونی باید جواب بدی یا نه اگه جواب بدی تازه مشکل ها شروع میشه و اگر جواب ندی میشه همون جمله معروف که:"در زندگی دردهایی است یا زخم هاییست که مثل خوره روح را......" نمی دونم ........ولی باید یه روزی یه نقطه ته این خط گذاشت
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:35 توسط : شاید من
شنبه 4 تیر1384
هر روز فصلی دوباره است برای آغازی دوباره
سلام دوستان
ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد رو تبریک میگم امیدوارم موفق و پیروز باشند ایشون
ولی در عرصه سیاست امروز ما به رئیس جمهوری با خصوصیات زیر احتیاج داریم
۱)عدالت داخلی
۲)سیاست خارجی
و با تمام و جود برای موفقیت آفای احمدی نژاد دعا می کنیم



و در پایان دو غزل از سلطان غزل ایران حسین منزوی
مرا نديده بگيريد و بگذريد از من
كه جز ملال نصيبي نميبريد از من
زمين سوختهام – نا اميد و بيبركت
كه جز مراتع نفرت نميچريد از من
خدا به نيمه اي از خويش و نيمي از ابليس
در آن سپيده چه معجوني آفريد از من!
عجب كه راه نفس بستهايد بر من و باز
در انتظار نفسهاي ديگريد از من
خزان به قيمت جان جار ميزنيد اما
بهار را به پشيزي نميخريد از من
نه در تبرّي من نيز بيم رسوايي است!
به لب مباد كه نامي بياوريد از من
به ناگزيري آهم به من ببخشاييد
شما كه آينههاي مكدريد از من!
و گر فروبنشيند زخون من عطشي
چه جاي واهمه؟ تيغ از شما، وريد از من!
چه پيكِ، لايقِ پيغمبري به سوي شماست؟
شما كه قاصد صد شانهبرسريد از من
برايتان چه بگويم زياده؟ بانوي من!
شما كه باغم من آشناتريد از من

و غزل دوم تقدیم به دوست مهربانم نفیسه به خاطر تمام راهنمایی ها و کمک هایش
شهر منهای وقتی که هستی، حاصلش برزخ خشک وخالی
جمع آیینه ها ضربدر تو بی عدد صفر بعد از زلالی
می شود گل در اثنای گلزار ،می شود کبک در عین رفتار
می شود آهویی در چمنزار ،پای تو ضربدر باغ قالی
چند برگیست دیوان ماهت، دفتر شعرهای سیاهت
ای که هر ناگهان از نگاهت ،یک غزل می شود ارتجالی
هرچه چشم است جز چشمهایت سایه وار است و خود در نهایت
می کند بر سبیل کنایت مشق آن چشمهای مثالی
ای طلسم عددها بنامت ،حاصل جزر و مدها به کامت
وی ورق خورده احتشامت ،هر چه تقویم فرخنده فالی
چشم واکن که دنیا بشورد، موج در موج دریا بشورد
گیسوان باز کن تا بشورد، شعرم از آن شمیم شمالی
حاصل جمع آب و تن تو ،ضربدر وقت تن شستن تو
این سه منهای پیراهن تو برکه را کرده حالی به حالی
باید اندیشید و بعد آگاهانه گام برداشت و آنگاه امیدوار بود که در برابر مصائب سرفراز خواهیم شد
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:10 توسط : شاید من