جمعه 29 مهر1384
خیلی خسته ام
شیشه بالای سرم شکست عوض اینکه بخوره توی گردنم......خورد بالای شاهرگ دستم هشت تا بخیه خورده هنوزم توی کما هستم.........
درتمام خاطراتم دخترکی است با چشم های میشی.......که به او قول داده ام دیگر هیچ بادامی دلم را برای میشی چشم هایش تنگ نکند حتی اگر در مرداب خودم به سوگ خاطراتم و دست های همیشه مهربانش بنشینم.......
ومن هیچ گاه باور نکردم
که این دایره شعاع شومی دارد
ومرکزیتی که همه چیز را به خود
جذب میکند
و مثل گردابی فرو می بلعد
بعد
چندین حباب اخرین فریاد ها یمان
خواهد بود(این مال یکی هست که نمی دونم کیه)
در زندگی هر کس روحی معلق است که متعلق به دورانی که پستی به اوج خود می رسد...که اهسته زندگیت را می جود و می خورد و به یغما می برد....
دارم خونه می سازم حوصله ام از دست این شاگردا و اوستا ها و........همه سر رفته.......خسته شدم .........داره تکراری میشه........ولی شده دستتون هشت تا بخیه بخوره بشینی واسه دکتر اورد بدی که بخیه ریز بزن....درشت نزن.... از لب پوست بگیر ....زیاد دور نرو.....خلاصه مغز دکتر رو بخوردی......وقتی گفت هشت تا گفتم این حرفا چیه من ابرو دارم بیا هشت تا دیگه بزن ...من به بچه محله هام چی بگم.... می خوای ابروی منو ببری.....بعدش دکتر از اتاق عمل بیرونم کرد......خانوم دکتر گفت می خوام بفرستمت عکس بگیری گفتم دارم .....تازه گرفتم........گفت واسه عصب دستت میگم .گفتم بی خیال ما روانمون پاکه خیالی نیست.........
احساس شما چیه؟


راستی به سایت ادبی و جامع و بسیار مفید یکی از دوستان خودم که به ادبیات روز بسیار نزدیک هست سر بزنید بوتیمار
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:30 توسط : شاید من
پنجشنبه 14 مهر1384
بیا عروسی کنیم
پاییز مبارک........فصل آرامش بين دو شيوه متفاوت زندگي
وقت نشان دادن کم عمقی ذاتيم به هرکس
که هنوز ته سوزن شبهه ای دارد به عمق من
اول هفته دفاع مقدس و نیروی انتظامی مبارک.......
"معادلات سیاسی را شما حل کردید
ما شیمیایی شدیم"
"علی عبدالرضایی"
ماه مبارک رمضان هم اومد.......
دو روز بعد از اينکه
---
من بپرسم: يادت هست آنوقت ها شماره ها 7 رقمی بود و تو سر تکان بدهی که:اوهوم بعد فکر کنی بار قرصهای فراموشيت را فراموش کرده ای يا حافظه من مثل اسب است
---
تو ميميری و من يادم ميرود خاکت کنم
فکر کردم از ایناست که سوار اولین پراید ممکن! میشه ولی
خب به کمتر از ریسر قانع نشد!
خدايا منو ببخش ديگه به بنده هات تهمت نميزنم..توبه!
دوست داشتن مثل پاک کن سر مداد نوکیه!
یا اينقدر دلت نمياد ازش استفاده کنی تا گم ميشه
يا اينقدر گازش ميگيری تا هيچی ازش نمیمونه!
ــ اصلا يه فکری!...حالا ما عروسی ميکنيم فوقش
اينه که خوشبخت نميشيم طلاقت ميدم!
سيب زمينی سرخ کرده داغ داغ!٬آب معدنی دماوند٬بستنی سالار و چس فيل..
عينکای خوشکل خوشکل٬موهای های لايت٬شلوارای بگ٬گوشيای دوربين دار...
کتاب هم ميفروشن در ضمن!
تذکر: این قسمت پایین مال بچه های بالای ۱۸ ساله.....بزرگای کوچیکتر از ۱۸ پایین نرن ها
اینم تقدیم به هرکی دلش می خواد.... و مهدی که گفته بود و خودم که دلم تنگ شده بود
یک مترو شصت و پنج سانت قد و دوتا چشم زاغ داشت
تب داشت خیس لخت تنی گرم و داغ داشت
مشکوک می شوم به خودم من شما غلط کردم
من شکل مرگ... شکل درد .... شکل زمستان که باغ داشت
اینجا نشسته ام بین دو راهی میان یک تردید
ما بین یک هوس و شرم که ذهنم سراغ داشت
خاموش بود قطره قطره خون مرا می مکید این.....
تب دار خیس.... لخت...تنی گرم و داغ داشت
شوق رسیدنم به هدف گرچه کاذب است
اما شبیهه شوق بردن یک حلقه بود........
همان که کلاغ داشت
شهوت نشسته توی بزاقم تورا صدا می زد
شهوت ...اتاق...تخت.....زنی اشتیاق داشت
شهوت برای چاک دادن این پرده خیس بود
شهوت اراده داشت مغز داشت دل و هم دماغ داشت
لعنت به زن به خجالت به تو به من لعنت...
بر روی خیس تخت و شرم از چراغ داشت..
سر روی شانه های مرد و با خود گریست زن
تب نه نداشت...لخت بود.....تنی گرم و داغ داشت
ساری/آبان/۸۳
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:41 توسط : شاید من