به یاد منوچهر آتشی............

آنانكه مرگ را سپري
آنانكه بي هراسي بي عشوه تنجشي از وحشت
به آشتي نشستند
با مرگ
آنانكه مرگ را خوابي دراز و بي رويا انگاشتند
آنان با مرگ بر غنيمت هستي
بيعت كردند
آنان طبيب پير اجل را پارنج هديه جان دادند
آنان از هول درد از خوف سيل گردنه خيزاب
از وحشت تلاطم آنان در كام كوسه سنگر كردند
آنان دلاوري را ستري
بر عورت ستروني از شور زندگي
بر عورت عقيمي از عشق
كه بي شكوهتر آفاق زيستن را
تنها رنگي
بهانه مايه ماندن مي دارد مي دارند
آنانكه مرگ را سپر درد مي كنند
آنانكه مرگ را
درمان زخم چركي ياس
آنانكه مرگ را رويايي
من
خار خشكبوته نام آنان را
آتشگران همت
هرگز نكرده ام
من
با تو اي كرانه پندارم اي منظر تماشا
اي سبز
من با تو
تا كرانه پندار تو
ره در گريوه
گردنه دره
در تنگه هاي واهمه
خواهم سپرد
من خوف مرگ را دم طاوس نر
من هول مرگ را
با تو
چتر ظريف
از تاب آفتاب هاويه
خواهم كرد
من با تو غرور را سپري
در هجوم مرگ
با تو خيال را آلاچيقي در تابستان فراغت خواهم كرد
با تو دلاوري را
من بادپاي تاختني از هجوم خون
با تو تناوري را
در چارباد درد
من قايق رهايي
سوي جزيره هاي سلامت
و آرايش دوباره به پيكار درد
خواهم كرد
از انحناي دور
آنك
باران دير آمده
مي بارد
و ساقه هاي نازك خود را
در شيب هاي سوخته مي كارد
آنك زمين
ملول و مفكر
از خواب خشكسالي بر مي خيزد
نبض هزار دانه پوسيده
از ترشك و پنيرك
آهنگ پر دوام روييدني دوباره مي انگيزد
آنك
باران
با آنكه دير آمده مي بارد
اي خاك بكر
اي خاصه بهاره من
بايد كه گاو آهن را
از چوب هاي تازه بپردازيم
بايد كه گاو ها را فربه كنيم
بايد كه داس ها را
صيقل دهيم
بايد براي ساز چرخ چهاب ها
نت هاي تازه بنويسيم
بايد به بلبلان نخلستان
آهنگ هاي تازه بياموزيم
ما زنده ايم
من تو
اي خاك خوب من
اي تپه شقايق
ما نيستيم آنان
كه مرگ را رويايي
آنان كه مرگ را سپري
آنانكه مرگ را خوابي كردند

عطر هراسناك
دو رشته جبال پريده رنگ
از انحناي دور
سر بر كشيده اند
و ز تنگناي زاويه مبدا
ناو عظيم خورشيد
بار طلا مي آورد از شهرهاي شرق
گفتم
بايد حصارها را ويران كرد
تا نخل هاي تشنه در آغوش هم روند
تا قمريان وحشي
به مهر دختران رطب چين
آموخته شوند
و چاه آب چشم درشتش را
بر هم نيفشرد
و بازيار خسته
روياي چشمه هاي طلايي را
از سر بدر كند
گفتم
بايد دوباره گاو آهن
پندار خاك ها را
زير و زبر كند
گفتم
بايد دوباره سدر كهن برگ و بر كند
از انحناي دور
موج طلا مي آمد من
از اوج تپه ني لبكم را
تا گوش قوچ كوهي جاري كردم
و بهت ناشناختگي را تاراندم
و عصمت رمندگي كوهزادان را
تا خوشه زار مزرعه آوردم
با دختران دهكده دلها تپش گرفت
و چرخ چاه ها
آواز آبهاي فراوان را
بر كنده هاي كهنه غوغا كرد
روح غريب مجنون
از برج گردباد
پيشاني نجيب جوانان قريه را
خوانده بر آن مهابت محتوم درد خويش
با وحشتي شگفت تماشا كرد
گفتم
خون بهار مي گذرد در رگ زمين
و رنگ ها شفيع نيازند
اما
بوي هراسناكي از بوته هاي سوخته مي آيد
و قطره هاي خون من
از جاي زخم داس
گل هاي آبدار كدو را
پژمرده مي كند
و موش هاي مرده
آنجا نگاه كن
كه موش هاي مرده خونين دهان و گوش در بوته هاي جاليز
افتاده اند
شايد
شايد نسيم طاعون
از انحناي دور كوير
دو گردباد عربده جو سينه مي كشند
وز تنگناي زاويه مبدا
ناو سياه خورشيد
با بار سرب و باروت
مي آيد
یادش گرامی باد
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:20 توسط : شاید من


