از روز دوم فهمیدم که نباید هیچ چیز داشته باشم....باید حیوان باشم ...باید طوطی باشم.....باید خودم نباشم....می خواستند جوهره اندیشه در وجود من خشک شود...می خواستند خلاقیت در من نباشد....می خواستند من بی چون و چرا مرعوب باشم......بگذریم....
یک ماه گذشت از آموزشی من ....اگر دوبار به دنیا بیایم هرگز به خدمت نخواهم رفت.....اولش یه جورایی بود داشتم تحمل می کردم بعدش دیگه نمی شد نزدیک بود درگیر بشم....هیچکس زبون نداشت...همه ساکت بودند.....به فرمانده گردان یه چیز گفتم...
"صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند"
بخاطر همین نزدیک بود برم بازداشت گاه.....بی خیال این نیز بگذرد یه ماه دیگه مونده..از همه اونایی که توی این یه ماه منو فراموش نکردن تشکر می کنم الهی خدا نگهشون داره واسه من.....می خواستم یه غزل تازه از خودم بذارم ولی فراموش کردم با خودم بیارمش شرمنده انشاالله دفعه بعد جبران می کنم.....

.................
اولش فکر میکردم که فقط خودم احمقم. تا اینکه وقتی تو رفتی پشت مترسک قایم شدیو داد زدی «آر یو دِر..)»، بهطرز احمقانهای خوابم برد...
...
داشت کمکم باورم میشد که فقط خودم احمقم. من. فقط من. منی که اون قدر پشت پنجره به مترسک زل میزدم، تا خوابم ببرهو مترسک آروم دستش رو روی صورتم بکشهو در گوشم بگه «آر یو دِر...». امّا این تو بودی که خوابم می کردی...
...
آخر هفتههایی که برات دعا نمیکنم، بدون، دارم پشت پای مترسکو با بیل میکَنَم و آروم لای دونههای خاکی که میرن لای دندونام در گوش خودم میگم «آر یو دِر...»...
طفلی مترسک اونقدر احمقه که فکر میکنه تفهای من پرسشین و سعی میکنه بدون اینکه برگرده، بهم امیدواری بده. طفلی مترسک، نمیدونه اگه اون نبود، تو توی تابستون از گرما میپختی. طفلی مترسک، نمیدونه اگه امثال تو نبودن، نه مزرعهای در کار بود، نه کلاغی...
بعد از یک ماه از پادگان انفرادی ۰۳ عجب شیر آزاد شدم
به امید رهایی..........
اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است
دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است
اكسير من نهاينكه مرا شعر تازه نيست
من از تو مي نويسم و اين كيميا كم است
دريا و من چه قدر شبيهيم گرچه باز
من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست
با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت
دريا كه از اهالي اين روزگارنيست
امشب ولي هواي جنون موج ميزند
دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست
اي كاش از تو هيچ نمي گفتمش ببين
دريا هم اينچنين كه منم بردبار نيست
محمدعلی بهمنی
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:54 توسط : شاید من
