چهارشنبه 23 فروردین1385
احتیاط.....عزرائیل مشغول کار است.....
من از فنجان قهوه می گویم و تو نگاه نمی کنی از پنجره می گویم و تو حرف نمی زنی از عشق زیبایی می گویم و تو پلک نمی زنی....تو نفس نمی کشیدی و من احمقانه....عاشق بودم....
*)دوشنبه ساعت ۵ یا نه ساعت۹ ساعت۸ ساعت۱۲ ساعت۷:۴۰ ساعت ....اصلا چه فرقی می کند تو مرده بودی و من برای زنده نبودنت دعا می خواندم......
**)خیلی لوس عوضی و مسخره هستی...دیشب کجا بود؟.....تمام خاطره هایم را دنبالت گشتم...نبودی
@)هر پنجشنبه برایت خرما و شکلات خیرات می کنم....خیلی ناراحت می شوم وقتی بر میگردم و تو هنوز خمیازه میکشی.......و چشم های مشیی که از خوردن مرگ هم نئشه نمی شود.....

هر دوشنبه عاشق زنی می شوم که در چهارشنبه مرده است....دارم میمیرم....کدام چهارشنبه....عزرائیل هم نمی داند.....
**عاقلانه ها**
۱)هرگز عاشق مشو مگر آنکه بتوانی همه عیب های آدمی را تحمل کنی
۲)اگر از پايان گرفتن غمهايت نا اميد شدي به خاطر بياور که...... زيباترين صبحي را که تا به حال تجربه کردي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نميديد
۳)از هر كس كه به تو نفرت مي ورزد دوري كن حتي اگر او مگس باشد و تو فيل
۴)قانع را غم نيايد غني ترين شما قانع ترين شماست
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:55 توسط : شاید من
شنبه 5 فروردین1385
شاید سال نو مبارکت باشه........
سلام....با امید روز های خوشی که هر گز نمی آید...برای همتون....

بیدل این دنیا نه امروز امتحانگاه است و بس
تا جهان باقی است زن می آزماید مرد را
این شعر رو تقدیم می کنم به مهدی و سارای عزیز که هر دو خوب و مهربانند....
هفت تا گلوله سمت پیکر من قد کشید از...
***
خورشید گرم بود و من زیر بید از...
_ از مرگ زندگی و هوس نئشه می شدم
پایم کرخ نبود و دستم سپید از......
****
یکشنبه عصر بعد خوردن یک چای رفته بود
یعنی قبول کرده بود / مرگ خودش را.....برید از....
****
عصر سه شنبه یک هیجان توی شهر بود
باروت بوی خوب مرگ / که هی می رسید از.....
_ گودال قتلگاه / و من نئشه می شدم
خون مانده بود روی پنجره ها ....می چکید از....
****
اما دوسال بعد در تصادف یک بمب کاغذی
مردی پرا از سکوت...واژه ...وحتی امید از..
چاله به چاه های مسخره شب رسوخ کرد
***
یعنی گلوله های سرد به جسمش رسید از...
ساری.آبان۸۴
و یه شعر دیگه به مناسبت سال نو برای شما که خوب و مهربانید......
تا نمیری رمز این معنی نگردد روشنت
کا شنای زندگی با عافیت بیگانه است
......
... کمد به حجم خاطره هایم اضافه شد . ترکید
و مرد روی نعش زنش عاشقانه می رقصید
ودست های خونی مردو... من و ... شیار کمد
و چشم های نیمه باز جسد سمت چشم من چرخید
***
کسی درست روی بالکن ضلع غربی خانه
بدون بال ..بدون نفس ...و خنده پرید
***
-کسی مرا به سمت شما هل نداد؟
:شاید داد
ومن به سمت تو حرکت و "تو"به "من" خندید
و تو دوباره پلک زدی زندگی مسجل شد
ودست های عاشق من دور گردنت پیچید
من و شیار پشت گردن تو / بوی مو و عطر و عرق
من و هراس و هوس یک جنون ...نه...یک امید
***
من و حدود عاشقانه یک عشق لعنتی با تو
من و صدای گریه و زاری و خر خر بانو..... من و فشارهای ممتد دستم که تو را بیشتر به مرگ نزدیک می کرد و من بیشتر لذت می بردم کشیدن نفس های آخر همیشه طعم گس یک خرمالوی نارسیده ای را برای من تداعی می کرد. که چسبنده هست و آزاردهنده...ولی باید صبوری کرد.....مگر نه؟
و چشم های میشی تو تنها بال زدن های مذبوحانه ات را همراهی می کرد ....نه اندیشه های پوچ و مسخ شده مرا...........
***
و مرد بود و یک بدن نیمه گرم توی اتاق
چقدر ساده مرد....و چشمش در آسمان خوابید
***
کسی به جسم منقطع شده زن نگاه فنی کرد
و قطره های خونِ....روی پرده که از زیر گردنش پاشید
و زن برای همیشه کمد نشین شده بود
چه سخت پرده کنده شد و روی نعش زن خوابید
***
دو روز بعد شاعر این شعر لعنتی این "من"
به جرم قتل یک زن هرزه به خاک و خون غلتید
***
ساری.زمستان۸۳
با که باید گفت بیدل ماجرای آرزو؟
آنچه دلخواه من است از عالم ادراک نیست
پ ن: اشعار این رنگی مال بیدل دهلوی هستش
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:38 توسط : شاید من