شنبه 14 مرداد1385
استفراغ واژه هایم بر روی این شیشه شاید تماشاییست...
شبی که سنگفرش خیابان پر از جسد شده بود
زمین شکست خورده بود و دنیا چقدر بد شده بود
کنار رف هیجان واژگون شد و ماسید
اتاق / بوی تند کثافت / اتاق بد شده بود
دو جفت کفش سمت سه نقطه به انتها رفتند
و بعد کفش هات راه خدا را کمی بلد شده بود
اتاق / تخت / حادثه / نفرت / اتاق بی هیجان
اتاق دود را مکید و آنچه نمی شود شده بود
دوجفت کفش / که من را کشید و با خود برد
به نقطه های کور به انجا که می رود / شده بود
به نقطه های کور به آنجا که خون و استفراغ
شبیه قافیه فعل نمی رسد شده بود
چراغ برق / خیابان / چقدر بوی لجن
و "داد"اسم گمشده فعل" می زند" شده بود
زمستان ۸۲ ـ ساری
پی نوشت :
نسبت ما با خدا مثل نسبت گربه با صاحب خونه هست هر دو براي یه تیکه گوشت ميو ميو مي کنن.......

ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:55 توسط : شاید من

