معشوق را به کوچه های خالی دهکده می بخشم تا طعم رویاهای نداشته اش را مزه مزه مزه کند.....
شومینه روشن.....فنجان قهوه ...برف پشت پنجره.....گیسوان خیس ...... چه انتظار بی جایی برای وحشی نبودن.....
فال این هفته من مال تو .... ارزو های من با تمام دل مشغولی های خوبم تقدیم به تو ....فقط نیم ساعت تو مال من.....
وقتی توی زندگیت دل مشغولی نداری .... مجبوری یه عده ایی رو مشغول دلت کنی.....تمام مسیر ها به سمت.....
اهنگ های ملایم ... شومینه های روشن....اتاق های کم نور.... پنجره های بارانی....ارامش باغ... بوی نم .....عطر قهوه برزیلی .... حالم رو به هم نزنی ها... بی خیال من شو......
دوست داشتم نیم ساعت بجای پینوکیو توی قسمت ۳۸ باشم با دوستم برم شهر بازی تا درک کنم تو توی زندگیت چی می کنشی ...عزیزمی مثل همیشه........

در حال متلاشی شدن هستم احساساتم را دستمالی نکن از یک گوشه بردار......دست بردار.......
پی نوشت:
این چند روز که نبودم مشکلات زیادی روی سرم اوار شد هنوز هم هیچ سگی صدای نفس کشیدنم را حس نکرده ..... به ادم ها اعتمادی نیست....
درسته که میگن یه وقتایی تا میایی بفهمی همه چیز تموم میشه اونایی که دعاشون مستجاب میشه و اونایی هم که نمی شه اگه می خوانن لطفی بکنن دعا کنن.........یا حق
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:30 توسط : شاید من
